کردانه: سوسن محمدخانی غیاثوند: اصولاً ما مردم خلاقی داریم و در مملکت جالب و خلاقی هم زندگی می کنیم. ما در همه ی زمینه ها از ژن خلاقیت خود به بهترین شکل ممکن استفاده می کنیم. حتی برای نشان دادن عمق کینه و نفرت و دشمنی خود به هر ابتکار عملی دست می زنیم. از سر انگشت کردن و چرخاندن لباس زیر زن شاه گرفته و کشیدن آن با دو دست در انظار عمومی و حتی در مقابل چشم مردان برای نشان دادن سایزش تا حمله کردن با لودر به قبر پدر شاه. از خرد کردن سنگ قبر بهائیان و دگر اندیشان گرفته تا بی نام و نشان دفن کردن جنازه ها و کشته های حکومتمان. از تبدیل کردن قبرستان مخالفین به جاده و اتوبان و مترو تا چراندن گاو و خر بر سر مزار دشمنان. از کتک زدن و زندانی کردن صاحبان عزا تا پاشیدن گاز خردل به صورت زخمی و خراشیده ی مادر و خواهر متوفای جوان. آنهم جوانی که به مرگ طبیعی از دنیا نرفته. بلکه کشته شده. هر چند این روزها مدرن تر هم شده ایم. اصلاً دیگه اجازه ی برگزاری یک مراسم ختم ساده هم برای جنازه ی منتقدین و مخالفینمان نمی دهیم. سخنی به گزافه نیست اگر بگویم در توهین کردن به جنازه، قبر و صاحب عزا و مُرده در دنیا رکورد داریم. دلمان هم خوش است که به این وسیله، جنازه مورد توهین قرار گرفته و خانواده اش تحقیر شده اند در حالیکه باید بپذیریم اولین کسانیکه به این وسیله تحقیر شده اند و مورد بی احترامی قرار گرفته اند، خود صاحبان اینگونه رفتارها هستند
کردانه: سوسن محمدخانی غیاثوند: فکر می کردم مرگ جایی است که باید توقف کرد. رفتارها باید متفاوت باشد. باید مراعات حال صاحبان عزا را نمود. نبوده ام و ندیده ام اما شنیده ام در عصر جاهلیت و درصدر اسلام یکی از راههایی که با توسل به آن از دشمنان انتقام گرفته می شد، بی احترامی کردن به جنازه ی مرده هایشان بود. به طوریکه این جنازه ها را پس از دفن، از قبر خارج می کردند و به شیوه های مختلف مورد توهین قرار می دادند. یکی از دلایل مخفی ماندن قبر فاطمه ی زهرا سلام الله علیها همین مسئله بوده است. قبر امام علی (ع) نیز تا سالها بعد از شهادتش همچنان پنهان بود و جز خانواده و تعدادی از دوستان و نزدیکانش، کسی از محل دقیق آن خبر نداشت.
باز هم شنیده ام که حدود سی چهل سال پیش در تعدادی از روستاهای اطراف قزوین به روشی دیگر مُرده ها و خانواده های عزادار مورد بی احترامی قرار می گرفتند. در آن سالها، جنگهای قبیله ای همچنان مرسوم بود و قبایل متخاصم از هر وسیله ای برای نشان دادن کینه و نفرت و دشمنی شان استفاده می کردند. مثلا زمانیکه یکی از قبایل، عزیزی را از دست می داد، بقیه ی قبایلی که با آنها سر دشمنی داشتند، در لحظه ی برگزاری مراسم ختم و یا در هر زمان دیگر، مسئله ای را بهانه می کردند و یک نزاع سخت راه می انداختند. همین هم بهانه ای بود تا هر چه فحش بلدن، از ریدن و شاشیدن خودشان، سگشان و انواع احشامشان به قبر، چاله ی چشم و کاسه ی سر جنازه گرفته تا ذکر اعمال قبیحه ی متوفای نگون بخت در زمان حیاتش، نثار خانواده و خود بخت برگشته اش بکنن و به این وسیله صاحبان عزا را به شدت مورد آزار قرار دهند. یا مثلاً هنگام جان دادن فردی بر بالینش حاضر می شوند، یا هنگام غسل دادن جنازه سعی می کنند که حتما همه جای بدن متوفی را ببینند و یا در مراسم تشییع جنازه اش شرکت می کنند تا نقطه ضعفی چیزی پیدا کنند و بعدها در دعواهایشان و بر سر کوی و برزن جارش بزنند. مثل: «های لای رختخواب مرده تون شپش بود. های تشک مرده چرک و کثیف بود. دهن مرده کج و کوله و یا مثلاً باز بود. رو تن مرده چند لکه ی زخم بود. آهای فلانی مثل سگ جون کند. لای پستانهای فلانی قد یه کاسه چال بود. های فلانی حلوای برادرش رو چارک چارک خورد. آهای فلانی شام غریبان باباش رفت تو بغل زنش. این یکی خوب گریه نکرد. آن یکی خوب پذیرایی نکرد. حرمت مرده شون رو خوب نگه نداشتن. شب هفت مادرشون تلویزیون روشن کردن. تصورش را بکنید در یک چنین مواقعی تمام مصیبت رخ داده یک طرف، تازه صاحب عزای بدبخت مدام باید مراقب نگاههای افراد فضول و حاضر و ناظر باشد تا مبادا بهانه ای به دست آنها بدهد برای مطرح شدن در نزاعهای قبیله ای. حتی یکی از این روستاها که قبایلش یک پیاله حلوا را بهانه دعوایشان قرار دادند و میدان (شابلاخی) نام داشت، سر همین نزاع و به خاطر همان یک پیاله حلوا به طور کامل از هم پاشید. هنوز هم وقتی افراد این روستا را در شهر قزوین می بینیم به شوخی به آنها می گوییم: "بروید بیچاره ها. شما اگه آدم بودید به خاطر یه پیاله حلوا روستاتون رو از هم نمی پاشیدید". این جمله برای همیشه روی مردم آن روستا ماند و کوچ هم نتوانست آن را از روی پیشانی مردم روستا پاک کند.
یکی دو سالی هست که باز هم از روستاهای اطراف قزوین خبرهای نا خوشایندی دریافت می کنم. سال گذشته، یک نزاع دسته جمعی بین دو قبیله در گرفت. طی دوسال اخیر تعداد زیادی دعوا در این روستاها در گرفته که گویا یکی از آنها منجر به قتل فجیع جوانی هم می شود. اما آیا اینکه نزاع مورد نظر به قتل کسی منجر شد یا نه اصلا برای من مهم نیست و من هم چیز زیادی نمی دانم. چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد حوادث بعد از نزاع است. یکی از خانواده های درگیر در نزاع روزی پیامکی از یک خط ایرانسل دریافت می کند که در آن نوشته شده بود: "حالا گُهِ منو بخور. بیچاره! برو جنازه ی مادرت رو جمع کن." حالا مادر این بیچاره سالها پیش فوت کرده و از جنازه اش جز مشتی استخوان چیزی باقی نمانده است. خانواده ی مذکور در چیتگر زندگی می کرده اند اما مرده هایشان را در روستایی که زادگاهشان محسوب می شده واقع در 65 کیلومتری شهر قزوین دفن می کرده اند. اول جدی نمی گیرند اما بعدا حالا به چه طریقی من نمی دانم ولی مطمئن می شوند که قضیه جدی است و کسی با آنها سر شوخی ندارد. خانواده زمانیکه خود را به قبرستان روستا می رسانند می بینند که قبر مادرشان کنده شده است و اثری از جنازه در آن نیست. خوب که به اطرافشان نگاه می کنند، می بینند که استخوان سر جنازه یک طرف است و استخوان دست و پاهایش هر کدام در سمتی دیگر قرار گرفته اند. یعنی بعد از گذشت سی چهل سال به جای جلو رفتن و پیشرفت به اندازه ی همین تعداد سال، مردم این روستا حدود هزار و چهارصد و خرده ای سال دچار پس رفت شده اند.
سال گذشته، یک مراسم عروسی نیز بهانه ای برای بی احترامی به اموات چند خانواده شد. ماجرا از این قرار بود که درست روز عروسی، تعمداً شایعه ای در دهان مردان مست و عرق خور مجلس انداخته می شود مبنی بر اینکه عروس مجلس باکره نیست. حالا اینکه چطور دقیقاً در روز عروسی آنهم مردان مجلس متوجه یک چنین چیزی می شوند من نمی دانم اما نکته جالب اینجاست در برخی از این مناطق، عروس از نقطه نظر سالم بودن پرده بکارت چندین بار مورد معاینه قرار می گیرد. یک بار قبل از خواستگاری، یک بار موقع شیرینی خوران، یک بار قبل از عقد کنان و دست آخر در شب عروسی توسط پیرزن معتمد قبیله که باید پارچه ی سفید آغشته به خون بکارت را برای مادر عروس هدیه ببرد و مژدگانی دریافت نماید. [یعنی عروس حق ندارد پیش از موعد (مراسم عروسی) خودش را در اختیار حتی همسر شرعی و قانونی اش قرار بدهد و اگر چنین کاری بکند و منجر به تولید بچه ای حتی بعد از مراسم عروسی بشود اما چون نطفه ی این بچه قبل از عروسی بسته شده برای همیشه ی عمرش به او یعنی بچه، «پیشِ زا» می گویند که منظور همان بسته شدن نطفه پیش از مراسم عروسی است و به زن هم اصطلاحاً می گویند «شُل» است و یا مثلاً می گویند «زود رکاب می دهد». یعنی اصلاً به حلال و قانونی بودن رابطه هم کاری ندارند. در این مناطق عرف بر همه چیز ارجحیت دارد. فاجعه خواهد بود برای زنانی که در این مناطق و در اولین زایمانشان درست هفت ماه بعد از عروسیشان بچه به دنیا بیاورند. اصلاً فکر نمی کنند به اینکه نطفه ی بچه ممکن است در شب عروسی بسته شده باشد و نوزاد هفت ماهه به دنیا آمده باشد. در چنین مواقعی عروس، پیرزن معتمد قبیله (پابِی) و خانواده ی عروس همه و همه زیر سوالند و محکوم.] آنوقت در منطقه ای با چنین شرایطی یکی از مردان حاضر در مجلس عروسی فوق الذکر که حسابی هم بد مستی کرده بود با تحریک اطرافیانش و مغرضانی که شایعه را در دهان مردم انداخته بودند از جایش بلند می شود. نزدیک خواننده ی مجلس می رود و میکروفن را از دستش می گیرد. در حالیکه می چرخد و می رقصد، روبه پدر داماد کرده و به دفعات با صدای بلند و مسخره ای تکرار می کند: «فلانی! سرت سلامت/عروست جنده در آمد/ فلانی! سرت سلامت / عروست... .» بقیه ی مستهای مجلس هم با تکرار، دست و سوت زدن و هو کشیدن او را همراهی می کنند. اینکه براثر این حرکت نامعقول چه اتفاقات فجیعی رخ داد و حتی یک پسر جوان هم متاسفانه کشته شد و مدتهاست که به قول ما کردها «سنگ میندازن و دندان می شکنن»، بماند. الان بیش از یک سال است که هر هفته شب جمعه، هر لحظه و هر وقت که یادشان بیاید تا می نشینند سر کاسه ی توالت، پیاله پیاله شاش و گُه جهت آمرزش و شادی روح اموات چند خانواده حواله و خیرات می شود و مرده های قبرستان هم آسایششان را به خاطر این نزاع از دست داده اند.
اصولاً ما مردم خلاقی داریم و در مملکت جالب و خلاقی هم زندگی می کنیم. ما در همه ی زمینه ها از ژن خلاقیت خود به بهترین شکل ممکن استفاده می کنیم. حتی برای نشان دادن عمق کینه و نفرت و دشمنی خود به هر ابتکار عملی دست می زنیم. از سر انگشت کردن و چرخاندن لباس زیر زن شاه گرفته و کشیدن آن با دو دست در انظار عمومی و حتی در مقابل چشم مردان برای نشان دادن سایزش تا حمله کردن با لودر به قبر پدر شاه. از خرد کردن سنگ قبر بهائیان و دگر اندیشان گرفته تا بی نام و نشان دفن کردن جنازه ها و کشته های حکومتمان. از تبدیل کردن قبرستان مخالفین به جاده و اتوبان و مترو تا چراندن گاو و خر بر سر مزار دشمنان. از کتک زدن و زندانی کردن صاحبان عزا تا پاشیدن گاز خردل به صورت زخمی و خراشیده ی مادر و خواهر متوفای جوان. آنهم جوانی که به مرگ طبیعی از دنیا نرفته. بلکه کشته شده. هر چند این روزها مدرن تر هم شده ایم. اصلاً دیگه اجازه ی برگزاری یک مراسم ختم ساده هم برای جنازه ی منتقدین و مخالفینمان نمی دهیم. سخنی به گزافه نیست اگر بگویم در توهین کردن به جنازه، قبر و صاحب عزا و مُرده در دنیا رکورد داریم. دلمان هم خوش است که به این وسیله، جنازه مورد توهین قرار گرفته و خانواده اش تحقیر شده اند در حالیکه باید بپذیریم اولین کسانیکه به این وسیله تحقیر شده اند و مورد بی احترامی قرار گرفته اند، خود صاحبان اینگونه رفتارها هستند.
همیشه از مطرح کردن اتفاقات مورد اشاره در ابتدای نوشته ام خجالت می کشیدم. چون تمام آن روستاهایی که ذکر خیرشان بود کردنشین هستند و بنده هم با تعدادی از مردم آن روستاها نسبت فامیلی بسیار نزدیکی دارم و زادگاه بنده نیز یکی از همان روستاهاست. متاسفانه در این روستاها هنوز هم صاحبان عزا برای پرهیز از دعوا و جلوگیری از مورد بی احترامی قرار گرفتن مرده هایشان تا مدتها تلاش می کنند که در هیچ نزاعی درگیر نشوند و همه جوره بی احترامی را تحمل می کنند تا به قول خودشان : «مرده هایشان آسوده بخوابند، این رو آن رو نشوند و به قبر آنها ریده نشود.» تمام هم و غم آنها این است که بهانه ای به دست کسی برای بی احترامی کردن به مرده ها ندهند و هنوز هم این شیوه ی ناپسند مرسوم است در روستاهای مذکور که بهترین روش آزار دادن یک انسان، توهین کردن به اموات اوست خصوصاً اموات جوان و امواتی که مدت زیادی از زمان فوت آنها نمی گذرد. اما نمی دانم باید ابراز تاسف کنم یا اظهار خوشحالی از اینکه می بینم تنها نیستم چون می بینم حکومتمان هم این کاره است. مملکتمان هم همین طوری است و مردم خلاقمان همیشه دست اندر کار ابداع شیوه های نو و جدید برای توهین به اموات و خانواده ی متوفی هستند. تازه رفتار مردم روستاهای مورد نظر را می توان با بهانه هایی مثل بی سوادی، عقب ماندگی، عدم برخورداری از فرهنگ حتی نه چندان پیشرفته و فاصله داشتن از استانداردهای یک رفتار مدنی مناسب و قابل قبول توجیه کرد اما در مورد حکومتمان چه باید بگویم؟! حکومتی که مدعی است مورد توجه جامعه جهانی قرار گرفته و دنیا از او طلب نسخه ی شیوه ی حکومتداری اش را نموده است.
اما تاسف بارتر از همه مسئله ی مرگ «کردان» است که این روزها به جوکی در میان برخی از مردم تبدیل شده است. مردمی که اتفاقاً این بار از روستای ما نیستند از روستاهای اطراف روستای ما هم نیستند. آنها جزو حکومتیان هم نیستند. برخی از اینان متاسفانه دست بر قضا لباس فعال حقوق بشر هم به تن کرده اند و به شدت هم مدعی اند. هیچگاه نمی توانم توجیهی پیدا کنم برای رفتار و عملکرد توهین آمیز یک حکومت نسبت به مرده ها و خانواده هایشان، حکومتی که اتفاقاً منتقدان جدی و سرسختی در درون خودش دارد آن وقت نمی دانم رفتار توهین آمیز برخی از همین منتقدان جدی حکومتی که همیشه به نقض حقوق بشر محکوم بوده را چگونه توجیه نمایم؟! واقعاً رفتار برخی از دوستان فعال حقوق بشر جای تبریک دارد به خاطر این همه پیشرفت. «کردان» صرف نظر از اینکه در زمان حیاتش که بود و چه کار کرد نباید فراموش شود که یک انسان است و از طبیعی ترین حقوق انسانی باید بهره مند باشد. حتی حالا که دیگر زبان دفاع کردن از خود را هم ندارد. از بدبختیهای بزرگ ما یکی این است که همیشه نقد را با تخریب قاطی کرده ایم. نقد یک انسان – مدنظر بنده نقد عملکردش در زمان و حوزه ی مسئولیتش است و نه چیز دیگر- همیشه چه در زمان حیاتش و چه بعد از فوتش امکان پذیر است و این نقد حتی می تواند به زبان طنز که گزنده ترین زبانهاست باشد اما تخریب او و به سخره گرفتن حادثه ی مرگش حتی به ساده ترین زبانها هم نمی تواند حرکت چندان جالب و قابل دفاعی باشد. بیان کردن اینکه هیچ احساسی نسبت به مرگ او ندارم و اشاره کردن به جوکهایی که در زمان حیات او برایش ساخته شد و یا طنزهایی که علیه او نوشته شد و بعد از مرگش هم همچنان ادامه دارد یا گفتن تسلیتهایی که شکلی کاملاً مسخره دارد نمی دانم برای چه و با چه هدفی مطرح می شود آنهم درست در زمانیکه هنوز آب کفن این بنده ی خدا هم خشک نشده اما به هر حال نباید فراموش کنیم که «کردان» هم برای خود خانواده ای دارد، دوستان، فامیل و نزدیکانی دارد و این سخنان به راحتی می تواند احساسات تمام این افراد را جریحه دار نماید. بنا نیست بگوییم هر کسی که به نوعی به «کردان» مربوط می شود محکوم است. دنیا، احمدی نژاد را به دلیل اینکه آرزوی مرگ شارون به خاطر آنهمه جنایاتش را نمود، هو کرد آنوقت به ما بناست چه بگوید که مرگ یک انسان باعث خنده و شوخی مان می شود. آن هم انسانی که پرونده اش، به اندازه یک میلیونیم شارون هم سیاه نبود. نمی دانم از نظر این دوستان مدعی، انسان کیست و چه تعریفی دارد؟ نمی دانم آنها مدعی دفاع از کدامین حقوق انسان هستند؟ خامنه ای از نظر من زیر سوال است. هم رهبری اش، هم صلاحیتش، هم عدالتش و هم صداقتش. او خیلی چیزهایش زیر سوال است اما آیا با این بهانه می توانم بگویم او حقوق انسانی ندارد و به خاطر اشتباهاتش اجازه دارم هر گونه که دلم می خواهد با او رفتار کنم و یا درباره ی او هر طور که دوست دارم حرف بزنم؟! آنکه در وزارت اطلاعات تجاوز کرد، آنکه در خیابان کشت و کتک زد و آنکه فحاشی نمود، همه و همه انسان هستند و از حداقل حقوق انسانی باید برخوردار باشند. صدام بیشترین ظلم را به شیعیان و کردها نمود. انفال در کردستان را که خالقش صدام بود، هیچ کردی از یاد نخواهد برد. اگر دنیا فراموش کند کمااینکه این کار را هم کرد، کردها فراموش نخواهند کرد. اما هیچگاه از یاد نمی برم یکی از کسانی که به اعدام صدام اعتراض کرد و مرگش را تسلیت گفت، جلال طالبانی، رهبر اتحادیه میهنی کردستان عراق و رئیس جمهور فعلی عراق بود. یادتان باشد که مظلومین ظلم صدام از متجاوزین به حق انسانی او یعنی حق حیاتش نبودند. اگر قرار است فعالان حقوق بشر در برخورد با برخی از افراد مثل خود آنها رفتار کنند و یا رفتاری به مراتب بدتر از خود آنها داشته باشند یا حوادث پس از انتخابات را بهانه ی برخی از رفتارهای خود قرار دهند پس بهتر است لباس فعال حقوق بشر را از تن خارج کنند که به زعم بنده زیادی برایشان گشاد و بلند است. چراکه یا بلندی لباس ممکن است به نوک پایشان گیر کند و بد جوری زمینشان بزند و یا گشادی لباس موجبات خنده ی مردم و مسخره گی شان در ملاء عام را فراهم کند.